تبلیغات
او خــــــواهــــــد آمــــــــد - مطالب متفرقه
 
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
الــاـــــهم عـجــــل لولـــــیک الــــفـرج
درباره وبلاگ


ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن کارآن‌هایی نیست که خدا را دارند ماه من غم و اندوه، اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،که خدا هست، خدا هست

مدیر وبلاگ : *MaryaM *
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
به او خواهد امد چند درصد رای می دهید ؟





 

خدایا

مرا ببخش که گاه برای از دست دادن چیزهایی ناچیز ناراحت میشوم ، اما به ندرت برای از دست دادن فرصت هایی که میتوانستم با تو باشم ، اندوهگین میشوم.

خدایا

مرا ببخش که گاه فراموش میکنم که هر لحظه از عمرم که میگذرد از سرمایه ای که تو به من دادی کاسته میشود و من، همچون کودکی خردسال که بستنی را به دفترچه حساب مادام العمر ترجیح میدهد ، این سرمایه را به بازی میگیرم

خدایا

مرا از غفلت و از خواب بیدار کن قبل از آن زمانی که همه به اجبار از این خواب بیدار میشوند...

بیدارم کن تا زنده ام،

تا زندگی کنم

تا بندگی کنم!



نوع مطلب : متفرقه، تصاویر مذهبی، دلتنگی های نویسنده، 
برچسب ها : درد و دل، دعا های برامده از دل، دعا، تصاویر مذهبی، تصویر مهدوی، زندگی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده‌ام،

و دست‌هایم را به سوى تو بلند كرده‌ام،

آگاهم كه در بندگى‌ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى‌ات سستى كرده‌ام،

اگر راه حیا را مى‌پیمودم از خواستن و دعا كردن مى‌ترسیدم ...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى‌خوانى،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى‌دهى،

براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى‌هاى مهربان‌ترین مهربانان پناه آوردم.

و به وسیله پیامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشیدى،

و به وسیله برترین زن،

و به فرزندانش، كه پیشوایان و جانشینان اویند،

و به تمامى فرشتگانى كه به وسیله اینان به تو روى مى‌كنند، و در شفاعت نزد تو، آنان را كه خاصان درگاه تواند، وسیله قرار مى‌دهند، به تو روى مى‌آورم.

پس بر ایشان درود فرست،

و مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى‌شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته‌ام را رد كنى، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى‌گردد،

همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،

و آقایى كه از بنده‌اش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مى‌زند .

واى بر من اگر رحمت گسترده‌ات مرا فرانگیرد،

اگر مرا از درگاهت برانى، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟

اما... اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده، و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده، و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بنده‌اش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.

در این حالت نمى‌دانم كدام نعمتت را شكر گزارم؟

آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشته‌هایم را بر من مى‌بخشایى؟

یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مى‌افزایى؟

پروردگارا!

خواسته‌ام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه:

گناهان گذشته‌ام را بیامرزى،

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى.



نوع مطلب : اشعار مذهبی ، متفرقه، دعاها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
1390/05/19
- الهی! شكرت كه توشه ای جز توكل ندارم.
- الهی! !از دردم خرسندم كه درمانش توئی.
- الهی! داراتر از من كیست كه تو دارائی منی.
- الهی! توبه از گناه آسان است توفیق ده كه از عبادتمان توبه كنیم .
- الهی! وای بر آن كه در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو همدم و همنشین گردد.
- الهی! اگر خدا خدا نكنیم چه كنیم و اگر ترك ما سوا نكنیم چه كنیم.
- الهی! شیدایی جانان را با حور و غلمان چه كار.
- الهی! تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم.
- الهی! چه رسوایی از این بیشتر كه كه گدا از گدایان گدایی كند .
- الهی! حرفهایم اگر مشوش است از دیوانه پراكنده خوش است.
- الهی! تن به سوی كعبه داشتن چه سودی دهد آن كه را دل به سوی خداوند كعبه ندارد.
- الهی! عاشق را ترك ما سوای معشوق عین فرض است كه یك دل و دو معشوق كذب محض است.
- الهی! در بسته نیست ما دست و پا بسته ایم .
- الهی! در شگفتم از كسی كه غصه خودش را نمی خورد و غصه روزیش را می خورد.
- الهی! آنكه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست .
- الهی! اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار .
- الهی! خوشا آنان كه همواره بر بساط قرب تو آرمیده اند.
- الهی! شكرت كه فهمیدم كه نفهمیدم .
- الهی! ، به رحمت رحمانیه ات نطقم داده ای ، به رحمت رحیمیه ات سكوتم ده.
- الهی! كیست كه موفق به زیارت جمال دل آرایت شدو شیدایت نشد.
- الهی! خفتگان را نعمت بیداری ده و بیداران را توفیق شب زنده داری و گریه و زاری.
- الهی! كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شیرین بدار .
- الهی! شكرت كه این تهیدست پا بست تو شد .
- الهی! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر.
- الهی! شكرت پیر نا نشده استغفار كردم كه استغفار پیر استهزاء ماند.
- الهی! ، وای بر من اگر دلی از من برنجد .
- الهی! چون دانستم ،نتوانستم !
- الهی! دانایی ده از راه نیفتم و بینایی ده كه در چاه نیفتم.
- الهی! دستم گیر كه دست آویز ندارم و عذرم بپذیر كه پای گریز ندارم.
- الهی! !نگاه دار تا پشیمان نشویم و به راه آر كه سرگردان نشویم .
- الهی! تو بساز كه دیگران ندانند و تو نواز كه دیگران نتوانند .
- الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود ؛ زیرا كه از تو همه نیكی آید و از عبدالله همه بد .
- الهی! بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم ؛ خواست ، خواست توست ، من جه خواهم ؟
- الهی! بیزارم از آن اطاعتی كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصیتم كه مرا به عذر آورد .
- الهی! چون توانستم ، ندانستم و چون دانستم ،نتوانستم!
- الهی! د گر چه شب فراق تاریك است ، دل خوش دارم كه صبح وصال نزدیك است.



نوع مطلب : متفرقه، دعاها، ویژه ماه رمضان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


قال الله تبارك و تعالى:

یا ایها الذین آمنوا كتب علیكم الصیام كما كتب على الذین من قبلكم لعلكم تتقون.

خداوند تبارك و تعالى مى‏فرماید:

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید روزه بر شما نوشته (واجب) شد، چنانكه بر آنان كه پیش از شما بوده ‏اند واجب شده بود ،باشد كه پرهیزگار شوید.

سوره بقره آیه 183





نوع مطلب : ویژه ماه رمضان، متفرقه، احادیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

صدای پای بهار

محمد1 پس از كارهای روزانه كنار نهر جوی آبی خسته و افتاده نشسته بود. از سپیده‌دم آن روز تا دم ظهر یكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشیده بود و به ازدواج و آینده خود می‌اندیشید. چقدر علاقه داشت همه فرزندانش را خوب تربیت كند و آنها را جهت تحصیل علوم دینی و سربازی و خدمت‌گزاری امام زمان (ارواحنافداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در این باره به آرزویش نرسیده بود. در فراز و نشیب زندگی، درس و بحث طلبگی را نیمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نیار» برگشته بود.

«عجب خیالاتی شدم، با این فقر و فلاكت چه كسی عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است كه خدا روزی‌رسان و گشایش‌بخش است،  اما من باید خیلی كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولی...».

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بنده گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...

مقدس اردبیلی

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.

مقدس اردبیلی

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانه حجره  شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. 3


پی نوشت ها:

1. پدر مرحوم مقدس اردبیلی 

2. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.

3. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستان‌هایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص18.








نوع مطلب : مطالب خواندنی، داستان، متفرقه، 
برچسب ها : علامه، علامه مقدس اردبیلی، اردبیل، داستان زندگی علامه مقدس اردبیلی، زندگینامه اردبیلی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
    



میلاد با سعادت مولود کعبه مولی الموحدین
علی بن ابیطالب علیه السلام
   
برشیعیان مبارک باد









نوع مطلب : تصاویر مذهبی، متفرقه، اعیاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()






با سلام خدمت دوستان گرامی
در شب لیله الرغائب ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین
برای ما هم دعا کنید
 اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم به حق الزهرا
















نوع مطلب : متفرقه، دعاها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()



عشق یعنی دل سپردن در الست از می وصل الهی مستِ مست

عشق یعنی ذكر ناموس خدا یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق یعنی جلوه صبر خدا شرم ایوب نبی از مرتضی

عشق بر دلداده فرمان می‌دهد عاشق جان داده را جان می‌دهد

عشق باعث شد كه دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق یعنی انقلاب فاطمه از كبودی چشم تار فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه






شهادت صدیقه طاهره
 
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)

تسلیت باد



نوع مطلب : تصاویر مذهبی، اشعار مذهبی ، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()







مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار
من گلی دارم که عالم را گلستان می کند
گل من را بهاری بی خزان است
گل من
مهدی صاحب زمان است

سلام به همه 
 عید بر همه شما مبارک 
لابد پیش خودتون میگید هنوز که عید نیومده 
من اینو گفتم چون 
تا بعد از عید نیستم

اللهم عجّل لولیک الفرج

یا حق 




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


مهدویت، یعنی منت والای خداوند هستی بر مستضعفان زمین.


مهدویت، یعنی جلوه ی تام و تمام رحمت، نعمت و حکمت ربانی بر ابنای آدم.


مهدویت، یعنی افشای راز سر به مهر سجده ملائک بر عزیزترین مخلوق خداوند.


مهدویت، یعنی تجلی حقیقت مقام خلیفة اللهی انسان بر روی زمین.


مهدویت، یعنی پایان شب سرد و فسرده ظلمت و آغاز صبح راستین روشنایی.


مهدویت، یعنی بستر شکوفایی نهانترین استعدادهای اهالی زمین و زمان.


مهدویت، یعنی سرآغاز رویش فصلی دوباره برای تجربه زیستنی دوباره.


مهدویت، یعنی راه رفتن برای رسیدن.


مهدویت یعنی کشتی نجات بر ساحل رستگاری.


مهدویت، یعنی تنهاجاده منتهی به آرمان شهر نبوی.


مهدویت، یعنی جامه زیبای عدالت اولین امام بر بلندای قامت آخرین امام.


مهدویت، یعنی اهتزاز پرچم سرخ شیعه بر بلندای قله اسلام.


مهدویت، یعنی امتداد حماسه شکوهزاد عاشورا در کربلای آخر الزمان.


مهدویت، یعنی حکومت یکپارچه عدل بر رفتار تمامی انسانها.


مهدویت، یعنی میعادگاه تحقق تمامی آمالها و آرمانهای بشری.


مهدویت، یعنی پایان قصه پرغصه رنج آدمی در دفتر تاریخ.


مهدویت یعنی، استیفای حقوق حقه تمامی محرومان و ضعیف نگاه داشتگان زمین.


مهدویت یعنی مرگ تمامی رنجها، اندوه ها، ظلمت ها، ستمها، پلیدیها و زشتیها.


و بالاخره ...


مهدویت، یعنی:


کلمه توحید که با ولایت امامی عادل تجلی خواهد یافت.






نوع مطلب : مطالب خاص موعود، مطالب خواندنی، اشعار مذهبی ، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


پیوندها
8
9
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی