تبلیغات
او خــــــواهــــــد آمــــــــد - مطالب هفته سوم مهر 1389
 
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
الــاـــــهم عـجــــل لولـــــیک الــــفـرج
درباره وبلاگ


ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن کارآن‌هایی نیست که خدا را دارند ماه من غم و اندوه، اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،که خدا هست، خدا هست

مدیر وبلاگ : *MaryaM *
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
به او خواهد امد چند درصد رای می دهید ؟






خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.

کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد، که شکم شان را سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.

افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.

بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز آینه ای

نداشتند.از آنجا که پول کافی برای خریدش داشتند، زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید.

او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد،

وجیغ زد:«جان، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعا" زیبا هستم!»

مرد آینه را به دست گرفت، در آن لبخندی زد و گفت:

«تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم.»

نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:

«مامان، چشم های من شبیه تو هست!».

اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پرانرژی بود، از راه رسید

و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید.

او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.

او فریاد زد:«من زشتم! من زشتم!»

و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:

«پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟»

«بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی.»

«با این حال تو من را دوست داری؟»

«بله پسرم، دوستت دارم.»

«چرا؟ برای چه من را دوست داری؟»

«چون که مال من هستی!»

...و من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است،

از خدا می پرسم،آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می دهد:«بله.»

و وقتی می پرسم چرا دوستم داری؟

او می گوید:
«چون مال من هستی!»

***

امیدوارم هر چقدرم که سیاه شده باشیم اونقدر نباشه که وقتی به خدا میگیم دوسمون داره؟!!!! بگه ....!!!!!!!!!!!!!!!!!



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان عاشقانه، دوست دارم، داستان غم انگیز،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


خدایا

یاری ام ده تا دل در تو بندم

که مرا جز تو یار وفاداری نیست.

تا از جلوه فروشی بر این و آن برحذر باشم

که هرچه هست همه از آن توست

و هیچ داشته ای را بر من دوامی نیست .


دستیگرم شو تا همان گونه که می خواهی مرا بپیرایی

و به گوهر ایمان و شکیبایی جانم را بیارایی.

پس مرا ایمانی ناب عطا کن

که از سر بیم نباشد

تا فقط از خطا باز بمانم،

و تنها از سر امید هم نباشد

تا فقط طاعت تو بجای آورم،

بلکه از سر عشق باشد تا در دلم بذر خدمت بنشانند.


ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

و روز دختران مبارکباد


دختر خانوم های عزیز

خداوند به همتون

عمر با عزت بده   




نوع مطلب : اعیاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()




باز جمعه ای دیگر از راه رسید.


جمعه ای كه با نام تو پیوند خورده است.


جمعه ای كه خورشید چشم هایمان را می گشاییم و آفتاب

جمالت را می جوییم.


جمعه ای كه بغض در حنجره هایمان فریاد می شود؛


خنده در كنج تنهایی مان كِـز می كند و بارانی از اشك هایمان

فرو می ریزد.


كی فصل غربت به پایان خواهد رسید؟


ای روح سبز باران بیـا...بیا...بیـا !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





پیوندها
8
9
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی