تبلیغات
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
 
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
الــاـــــهم عـجــــل لولـــــیک الــــفـرج
درباره وبلاگ


ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن کارآن‌هایی نیست که خدا را دارند ماه من غم و اندوه، اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،که خدا هست، خدا هست

مدیر وبلاگ : *MaryaM *
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
به او خواهد امد چند درصد رای می دهید ؟






زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل

تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.


انها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟


زن گفت:"نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.


آنها گفتند:"پس ما نمی توانیموارد شویم.


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.



شوهرش به او گفت:"برو وآنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل.



زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:"ما با هم داخل خانه نمی شویم.

زن با تعجب پرسید:"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت

است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق

است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.؟

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:"چه خوب،ثروت را

دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!"ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:" چرا

موفقیت را دعوت نکنیم؟

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:" بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا

خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:"کدام یک از شما عشق است؟

او مهمان ماست.


عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب

پرسید:

شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمرد ها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند


ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!




نتیجه گیری : عاشق باش تا موفق شوی و موفق باش تا ثروت مند شوی






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


      

مستجاب الدعوه



روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود كه به كوه نظری انداخت



و از اونجا كه با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن.



در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا



به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد.



در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد...




دروغ و حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم شنا کنیم؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

حقیقت لباسش را در آورد. دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید.

از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و

 دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
1389/07/29

          



زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست


حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست


اضطراب وهوس دیدن و نادیدن نیست


زندگی خوردن و خوابیدن نیست


زندگی جنبش جاری شدن است


زندگی کوشش و راهی شدن است


از تماشاگه آغازحیات تا به جایی كه خدا می داند.



زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف،



یادمان باشد اگر گل چیدیم،



عطر و برگ و گل و خار،



همه همسایه دیوار به دیوار همند.




دکتر علی شریعتی





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


روزگاری مردی فاضل  هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است."


روزهای سخت گامهای آینده ما را استوارتر و تندتر می کند 



نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : راز، راز موفقیت، موفقیت، اسرار موفقیت،
لینک های مرتبط :
نظرات ()



سلام 

میدونم دیر اومدم 

کیکش رو هم خوردید 

اما دیدم حیفه برای ولادت امام رضا (ع) 

پست نذارم 

عید ولادت مولا امام رضا (ع) مبارك باد


ای که سلطان سلاطینی و گنج فقرایی

در جهان از ره الطاف معین ضعفایی





نوع مطلب : اعیاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.

کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد، که شکم شان را سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.

افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.

بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز آینه ای

نداشتند.از آنجا که پول کافی برای خریدش داشتند، زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید.

او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد،

وجیغ زد:«جان، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعا" زیبا هستم!»

مرد آینه را به دست گرفت، در آن لبخندی زد و گفت:

«تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم.»

نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:

«مامان، چشم های من شبیه تو هست!».

اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پرانرژی بود، از راه رسید

و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید.

او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.

او فریاد زد:«من زشتم! من زشتم!»

و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:

«پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟»

«بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی.»

«با این حال تو من را دوست داری؟»

«بله پسرم، دوستت دارم.»

«چرا؟ برای چه من را دوست داری؟»

«چون که مال من هستی!»

...و من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است،

از خدا می پرسم،آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می دهد:«بله.»

و وقتی می پرسم چرا دوستم داری؟

او می گوید:
«چون مال من هستی!»

***

امیدوارم هر چقدرم که سیاه شده باشیم اونقدر نباشه که وقتی به خدا میگیم دوسمون داره؟!!!! بگه ....!!!!!!!!!!!!!!!!!



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان عاشقانه، دوست دارم، داستان غم انگیز،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


خدایا

یاری ام ده تا دل در تو بندم

که مرا جز تو یار وفاداری نیست.

تا از جلوه فروشی بر این و آن برحذر باشم

که هرچه هست همه از آن توست

و هیچ داشته ای را بر من دوامی نیست .


دستیگرم شو تا همان گونه که می خواهی مرا بپیرایی

و به گوهر ایمان و شکیبایی جانم را بیارایی.

پس مرا ایمانی ناب عطا کن

که از سر بیم نباشد

تا فقط از خطا باز بمانم،

و تنها از سر امید هم نباشد

تا فقط طاعت تو بجای آورم،

بلکه از سر عشق باشد تا در دلم بذر خدمت بنشانند.


ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

و روز دختران مبارکباد


دختر خانوم های عزیز

خداوند به همتون

عمر با عزت بده   




نوع مطلب : اعیاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()




باز جمعه ای دیگر از راه رسید.


جمعه ای كه با نام تو پیوند خورده است.


جمعه ای كه خورشید چشم هایمان را می گشاییم و آفتاب

جمالت را می جوییم.


جمعه ای كه بغض در حنجره هایمان فریاد می شود؛


خنده در كنج تنهایی مان كِـز می كند و بارانی از اشك هایمان

فرو می ریزد.


كی فصل غربت به پایان خواهد رسید؟


ای روح سبز باران بیـا...بیا...بیـا !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()




 جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. 
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
جینی قبول کرد...
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.
بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.
هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت:
جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر!
خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: " شب بخیر عزیزم."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید:
- جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر!
خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
" خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. "
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : "پدر، بیا اینجا " ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی
بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد...


« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم ... سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است»



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()




شهادت امام جعفر صادق (ع)

رئیس مذهب شعیه

بر تمام شیعیان جهان

و دوستان خوبم

تسلیت باد

التماس دعا





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 19 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   


پیوندها
8
9
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی