تبلیغات
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
 
او خــــــواهــــــد آمــــــــد
الــاـــــهم عـجــــل لولـــــیک الــــفـرج
درباره وبلاگ


ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن کارآن‌هایی نیست که خدا را دارند ماه من غم و اندوه، اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،که خدا هست، خدا هست

مدیر وبلاگ : *MaryaM *
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
به او خواهد امد چند درصد رای می دهید ؟





آقا مگر خودت نگفتی که می آیی ؟


جمعه ها یعنی عبور انتظار


جمعه ها یعنی دلی مجنون یار


همچو سایه تو همیشه با منی


جمعه ها یعنی کمی نزدیکتر




ندبه ها یعنی دلم تنگه برات


گریه ها یعنی ندارم من قرار




جمعه با یاد تو گویم غزل

جمعه ها دیگر ندارم اختیار



روزها می آید من مانده ام


جمعه ها می رود و من ماندگار




من چو باشم ناتوان خسته ترین


جمعه ها گویم بیا دستم بگیر



جمعه ها یعنی دلم در انتظار


جمعه ها یعنی شرح حال بیقرار




نوع مطلب : اشعارخاص موعود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()



بسم رب الحسین الشهید علیه السلام

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر...


بوی محرم می آید

و باز در میان هیاهوی دشت ، صدای کاروان حسین علیه السلام است که به گوش می رسد.

مردی از جنس آسمان با تمام وجود با ناله ای جانسوز فریاد می زند:


کیست مرا یاری کند؟


نوع مطلب : محرم الحرام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





وقتی خاطره های آدم زیاد می شه دیوار اتاقش پرعکس میشه،اما...


  دلم برای کسی تنگه که نمی تونم عکسشو روی دیوار اتاقم بزنم.











نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.


ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...



زندگی یك كاغذ سفید است می توان هر رنگی به آن زد،

سیاه ، خاكستری،و شاید هم رنگ خدا.

انتخاب باتوست.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

عیدکمال دین .سالروز اتمام نعمت


وهنگامه اعلان وصایت و ولایت



امیر المومنین علیه السلام



بر شیعیان وپیروان ولایت


خجسته باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آقا بیا به خاطر باران ظهور کن
ما را از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق می‌روی
از کوچه‌های خسته ما هم عبور کن




دردهـــــاراطــبیب یعنی تو
ذکر امــن یجیب یـــعنی تو
ساکـــنان دیــــار غربــــت را
آشـــنای غـــریب یـــعنی تو
بر ســـتمدیدگان ایـن عالــــم
سر فـــتح غریــــب یــعنی تو
بهر غـــمنامــــــــه در و دیـــوار
آخرین غم نــــصیب یعـــنی تو
آن که دارد به دل زداغ حسین
ناله هایی عـــجیب یــعنی تو
ای به قرـــبان وتــــر نا
فله ات
شفع یوم الحسیب یعنی تو
گرچه مرد عمل نــبودم لیک
منتظر را حبیب یـــعنی تو




نوع مطلب : اشعارخاص موعود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



همیشه عاشق باشید








نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان پند اموز، داستان عشق،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


سلام 

عید همتون مبارک 

وبه قول یکی از دوستان خوب

زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم

و پاكی چشمه زمزم





نوع مطلب : اعیاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شاید این جمعه بیاید شاید........

دمی كه بی تـو بــرآید، خـدا كنـد كه نیـاید
الا كه هستی مائی، خدا كنـد كـه بیـایی
شـب فراق تو جـانا، خـدا كنـد بـه سـرآید
سـرآیـد و تـو بـرآیی، خــدا كنـد كــه بیایی




بسم رب المهدی
هیچكس تو را نمی‌خواند. هیچكس ازتو نمی‌گوید. به چشمهای رهگذر كه می‌نگرم اثری از دوری و فراق تو در آنها نمی‌بینم.
روزنامه‌ها را كه ورق می‌زنم نام نیكوی تو كمتر به چشمهای كم سوی من می‌خورد. همه روزه به اخبار شهر و كشور و جهان توجه می‌كنم تا شاید خبری از تو بگوید اما تنها تویی كه از خبرهای جهانی در امانی! سراغت را از هر زائر كه بر سر راهم باشد می‌گیرم اما آنها هم مثل من، تو را ندیده‌اند یا دیده ولی نشناخته‌اند. من كه در آخرین نقطه‌ی شعاع دایره‌ی دوستی تو بر خط مماس راه می‌روم و تحمل غربت و دوری تو را ندارم. پس آنها كه به مركز دایره نزدیكند چه حالی دارند؟
دوستدارانت، غربت و غیبت تو را چگونه تحمل می‌كنند؟
آیا آب گوارا از السلام علیك یا اباصالح المهدی (عج) ادركنی
حلقوم آنها فرو می‌رود؟ آیا یاد تو از خاطر آنها می‌رود؟ آیا بر هر سفره‌ی غذا، دعای برتو فراموششان می‌شود؟
چگونه تو را از یاد ببرند درحالی كه به بركت وجود تو نفس می‌كشند؟! چگونه فراموش كنند در حالی كه به خاطر توست كه روزی می‌خورند و در آسایشند؟
همه برخوان گسترده تو میهمانیم و همه روزه به بركت تو از خواب برمی‌خیزیم. آیا بی توجهی ما را بخششی هست؟! آیا راهی به تو داریم تا ما را ببخشایی و از این همه ناشكری و ناسپاسیمان در گذری؟
آیا به من عنایت می‌كنی تا به اخباری از دوستانت كه گوشه و كنار از تو یاد می‌كنند كنجكاو شوم ؟ خبر برگزاری سمینارهایت، شب شعرها و نوشته‌هایی كه برای تو چاپ می‌شود. دعایی كه برای تو به آسمان می‌رود، فریادهایی كه تو را می‌خوانند، همه را بشنوم و لااقل از شنیدن آنها خوشحال شوم به هركس برسم از تو بگویم و از تو بشنوم.
ای كاش می‌توانستم یاد تو را در لابه‌لای هر قلبی جای دهم تا با هر تپش تو را بخواند.
ای كاش می‌توانستم نام تو را بر سر در تمام خانه‌های شهرم نصب می‌كردم.
ای كاش هر وقت به هر مغازه كه سر می‌زدم نام تو را میدیدم.
ای كاش به هر اداره كه مراجعه می‌كردم چشمم به نام زیبای تو می‌افتاد.
ای كاش همه تو را می‌خواستند و همه تو را می‌خواندند.
ای كاش همه نوشته‌هایی كه در وجود نازنین تو و قیام عظیم توست، مورد استقبال همگانی قرار می‌گرفت. در آن صورت هیچ نویسنده‌ای بی یاد تو قلم را به دست نمی‌گرفت .
نام تو هر كجا كه بلند آوازه گردد، بركت با خود به همراه دارد و به یقین اگر همه بر عهد خود ثابت و پایدار می‌ماندیم، بركت از بالا و پائین بر ما نازل میشد. اینك نیز اگر به هوش آئیم و توبه كنیم و از سهل‌انگاریهای قبلی دست برداریم و دل به تو بدهیم و راه خود را به سوی تو راست كنیم، یقین دارم كه ولوله‌ی نامت جلوی هر زلزله‌ای را می‌گیرد.

اللهم عجل الولیک الفرج
الهی آمین



نوع مطلب : مناجات با امام زمان (عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می كرد كه وزیری داشت.

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد ، اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیله ای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند، زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آن هاست!!!

آن ها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،
اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه می توانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از این كه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده ، زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیم نجات یابد ، اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم . در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند، مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب می كردند،
بنابراین می بینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است .

تصمیمات
خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 19 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   


پیوندها
8
9
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی